تبليغاتX
ری را
خانه ای برای زیستن
 

 

 

بودن یا نبودن، سوختن یا ساختن، مسئله که همین یکی دوتا نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 22:6  توسط م. نهفت  | 

 

 

 

 

  1. پيشرفت بشر رابطه مستقيمي با نزديك شدن توالت به محيط زندگي انسانها داشته است.

پس از آنكه آدمي فهميد فضولات انساني غيربهداشتي هستند؛ احتمالاً مجبور شد كه براي دفع ادرار و مدفوع راهي بس طولاني را بپيمايد. آنها احتمالاً مي‌بايست از خانه خود خارج شوند و از ميان جمعيتي عبور كنند تا به جايي آنطرفها برسند. بعدها يكي از مهمترين اختراعات بشر، چاه فاضلاب، صورت گرفت. به اين ترتيب آدمها جايي همين گوشه كنارهاي خانه‌شان توانستند به كارهايشان برسند. يواش يواش با پيشرفت بشر توالت به حياط خانه رسيد. و انسان آن موقع به راحتي و بدون آنكه كسي از اغيار او را ببيند به توالت خانه‌اش مي‌رفت. در مرحله بعدي توالت از حياط خانه وارد ساختمان خانه شد. در نهايت توالت به كنج اتاق خواب رسيد. آنچنانكه امروزه در يك منزل استاندارد به تعداد اتاق خوابها توالت هم موجود است. و هركسي بدون آنكه ديگر متوجه شود مي‌تواند به كارهايش برسد! حتي شنيده شده است كه برخي از معماران ژاپني به دنبال ساخت توالت جيبي هستند. تاريخ مختصري كه از تغيير مكان توالت ذكر شد به خوبي نشان‌دهنده رابطه تنگاتنگ پيشرفت و نزديك شدن توالت به محل زندگي بشر است.  

 

  1. امروزه توالت صاحب كاربردهاي جديدي نيز شده است.

 توالت تبديل به مكان آرايش كردن بانوان، محل استعمال مواد مخدر، گوشه‌اي براي مطالعه، بهانه‌اي براي ترك مجلس، فرصتي براي فكر كردن، جايي براي بوسيدن و حتي فضايي براي خيال‌پردازي شده است. آنچنانكه در فيلم "بي‌وفا" از توالت يك كافه براي عشقبازي استفاده شده است.

 

  1. توالت عمومي، ويترين عملكرد شهرداري و تريبون آزاد ملّت.

يكي از مشخصه‌هاي كاركرد شهرداريها ايجاد تعداد مناسب توالت (به عنوان مهمترين كالاي عمومي) در فضاي شهري است. علاوه بر كميت توالتها، كيفيت و نظافت آنها خود معرف فرهنگ مردم و كارايي شهرداريهاست. امروزه تقريباً توالت عمومي را در سطح هيچ شهري نمي‌توان پيدا كرد كه در آنها اشاره‌اي به دغدغه‌هاي ايرانيها نشده باشد. دغدغه‌هايي كه به دو بخش كلّي مسائل جنسي و سياسي تقسيم مي‌شوند. البته در بسياري از شهرها مساجد نقش توالت عمومي را در امور شهري ايفا مي‌كنند. البته‌ مساجد به لحاظ نظافت بهترين توالتهاي عمومي شهري نيز محسوب مي‌شوند. به نظر شما چرا درب توالتهاي عمومي را قفل مي‌كنند؟

 

 

  1. هيچ فكر كرده‌ايد كه اگر در زندگي امروز بشر، از توالت تنها به منظور دفع ادرار و مدفوع استفاده مي‌شد؛ زندگي بشر امروزي دچار چه نقص عظيمي مي‌بود. فكر كنيد كه در خانه، مغازه، اداره، دانشگاه، فرودگاه، در ميهمانيها و ... جايي براي تنها ماندن و ديده‌ نشدن وجود نمي‌داشت. به نظر شما سنگ بر روي سنگ بند مي‌شد. اصلاً به نظر شما بشر مي‌توانست در زمينه‌هاي هنري و فلسفي تا اين اندازه پيشرفت كند. فرض كنيد در اين صورت بشر مكاني خاص را براي تنها ماندن و ديده نشدن طراحي مي‌كرد. در آن صورت ورود به چنين مكاني كنجكاوي همگان را بر مي‌انگيخت و اين يك افتضاح بزرگ بود! امّا توالتهاي امروزي به لحاظ خصوصيت ذاتي‌شان مكاني را در اختيار انسانها مي‌گذارند كه علاوه بر تنها ماندن و ديده نشدن، كنجكاوي كسي را هم تحريك نمي‌كنند.

 

5. در زبان فارسي، متاسفانه واژه خاصي براي توالت وجود ندارد. همانطور كه توالت يك واژه وارداتي است كه مفهوم اصلي را هم نمي‌رساند واژگاني مانند دستشويي و مستراح و فلان هم هيچيك حق مطلب را ادا نمي‌كنند. به نظر مي‌رسد كه مي‌بايست تعريف دقيق‌تري از توالت در لغتنامه‌ها ارائه كرد. تعريفي كه چهار خصوصيت مهم توالت را در خود داشته باشد: ديده نشدن، تنها ماندن، حس كنجكاوي را تحريك نكردن و در نهايت محلي براي ريدن.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 14:38  توسط م. نهفت  | 

 

1.     با قرائت بسیاری از وبلاگها تصور میکنم که در حال مشاهده یک استمنا هستم! ممکن است به شما این احساس دست ندهد یا ممکن است زبانم لال شما اصلاً از آنهایی نبوده اید که پس از بلوغ کارهایی می کرده اید. به هر حال به نظر میرسد که خود ارضایی تنها دست به آلت بردن نیست بلکه بسیاری از اعمال و حرکات از مصادیق خودارضایی هستند. مدّتی است که در پیگیری وبلاگ یکی از دوستان بر این حقیر معلوم گشت که وبلاگ نویسی هم می تواند نوعی استمنا باشد.  

2.     تخیلات هوسناک در درون خود نوعی میل به تسلط و حالتی از سادیسم را به همراه دارد. بکرترین حالت این تخیل به زانو درآوردن است ولی همه به زانو درآوردنها جسمی و جنسی نیست. گاهی اوقات پا دراز کردن در مجلس خواص و  تمنای مورد تمجید قرار گرفتن از سوی دیگران و آرزوی پر رمز و راز به نظر رسیدن همگی از مصادیق تخیلات هوسناک هستند. آنکسی که پشتش را به دنیا نشان می دهد ولی هر لحظه در عطش اینکه کسی دست بر شانه اش بگذارد می سوزد؛ به اعتقاد من یک استمناگر است. آن آدمی که در جمع اعیان سعی می کند "مارتین ایدن" باشد؛ یک استمناگر است. آدمهایی زیادی را میشناسم که با زحمت و حتی با تنفر سعی میکنند تا یک کتاب را تمام کنند. هدف ایشان نیز جز باز کردن دهان حیرت دیگران نیست. به اعتقاد من لحظه لحظه، خط به خط این مطالعه دست ساییدن بر قامت استمناست.

 3.     همانطور که تمنای به زانو در آوردن، مورد تمجید قرار گرفتن و ... به منزله رویاهای هوسناک ذهن استمناگر را مشغول میکند و به زندگی او هدف میبخشد، ترس از تحقیر شدن و مورد انتقاد قرار گرفتن نیز کابوس و منطقه واپس رانده شده ذهن او خواهد شد. عموماً کسانی که ید طولایی در مسخره کردن دیگران دارند؛ ظرفیت کمی در مسخره شدن دارند. منتقدانی که تمام فکر و ذهنشان به زانو در آوردن است (منتقدان .قی) به شدت در مواجه با یک انتقاد کوچک آشفته می شوند. به همین دلیل نویسندگان استمناگر هیچوقت صریح و شفاف منظورشان را بیان نمیکنند. چون میترسند مسخره شوند و یا کسی درگوش کسی دیگر بگوید فلانی بیسواد است. یا یارو هیچی بارش نیست. کابوس این جملات درگوشی جسارت و هویت را از ایشان میگیرد.  

4.     برخی از وبلاگها که انباشته از مطالب خفن و فلان است در نهایت تفاوت معناداری با یک فیلم مبتذل ندارند. به همین ترتیب در مراجعه تصادفی به وبلاگهای مختلف میتوانید بصورت رایگان (بدون احتیاج به شارژ) شاهد مجموعه سریالهای مبتذل باشید. در این بین صادقانه ترین وبلاگها همانهایی هستند که بصورت صاف و پوست کنده آنچه در ناخودآگاهشان میگذرد را بیان میکنند. همان وبلاگهایی که خیلی زود فیلتر میشوند و چه بسا نویسندگانشان هم خیلی زود واقعاً ارضا میشوند که دیگر نیاز به خودارضایی دیجیتالی نداشته باشند.   

5.     عکسی که برای این پست انتخاب شده است؛ صحنه ای گویا از فیلم زیبای امریکایی است که کاملاً با موضوع این پست در ارتباط است. یادآوری این فیلم برای مخاطبان عزیز، بنده را از توضیحات بیشتر پیرامون خودارضایی معاف میکند.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 14:42  توسط م. نهفت  | 

 

۱. در فيلم Match Point ساخته وودي آلن، يك تنيس‌باز تقريباً حرفه‌اي كه از زندگي ورزشي و شركت در مسابقات مختلف خسته شده است، به لندن مي‌آيد و در آنجا مربي تنيس مي‌شود. يكي از شاگردان او پسر يك لرد انگليسي است. در اين بين او با خانواده لرد آشنا مي‌شود و رابطه نزديكي با دختر اين خانواده پيدا مي‌كند. او در نهايت با دختر لرد ازدواج مي‌كند و در پي آن به يك مدير ثروتمند تبديل مي‌شود. امّا تمام مسئله اينجاست كه تنيس‌باز جوان داستان، به نامزد پيشين پسر لرد علاقه‌مند مي‌شود و با وي رابطه‌اي عاشقانه پيدا مي‌كند. در نتيجه اين رابطه نامشروع، معشوقه او آبستن مي‌شود. قهرمان داستان كه موقعيت خود را در خطر مي‌بيند، معشوقه خود را به قتل مي‌رساند. در نقشه‌اي كه براي كشتن معشوقه حامله مي‌كشد، مجبور به قتل زن پير سرايدار نيز مي‌شود. پليس به تنيس‌باز سابق و مدير ثروتمند جديد مظنون مي‌شود امّا به دلايل جالبي كه حاكي از شانس قهرمان داستان است، وي تبرئه مي‌شود. روح معشوقه و روح پيرزن سرايدار نزد تنيس‌باز جوان مي‌آيند و او را خطاب قرار مي‌دهند. او با صراحت پاسخ هر دو را مي‌دهد و با علاج عذاب وجدان خود به زندگي شيريني كه با دختر لرد در پيش دارد به پيش مي‌رود.

۲. در فيلم بيگانگان در قطار ساخته آلفرد هيچكاك، يك تنيس‌باز تقريباً حرفه‌اي كه چندان تمايلي به تداوم زندگي ورزشي ندارد و بيشتر مايل به ورود در سياست است با دختر يك سناتور امريكايي آشنا مي‌شود و قصد دارد تا با او ازدواج كند. امّا در اين راه ابتدا مجبور است تا از معشوقه و همسر پيشين خود طلاق بگيرد. امّا معشوقه سابق حاضر به اين كار نيست و تلاشهاي تنيس‌باز براي راضي كردن او بي‌نتيجه مي‌ماند. تنيس‌باز در اين رابطه با دختر سناتور صحبت مي‌كند و مي‌گويد كه " دلش مي‌خواست تا با دستهايش معشوقه پيشين را خفه كند." امّا ماجرا از اينجا آغاز مي‌شود كه تنيس‌باز در قطار با مردي غريبه آشنا مي‌شود. مرد غريبه پيشنهاد مي‌كند كه به عنوان شخصي ناشناس به معشوقه پيشين او نزديك شود و او را به قتل برساند و در ازاي آن، تنيس باز نيز ناپدري اين مرد غريبه را بكشد. هرچند قهرمان داستان اين شرط را نمي‌پذيرد ولي مرد غريبه، معشوقه سابق تنيس‌باز را با دستهايش خفه مي‌كند. پليس به تنيس‌باز مظنون مي‌شود ولي در نهايت خود مرد غريبه به عنوان قاتل به دام مي‌افتد. و تنيس‌باز به زندگي شيريني كه با دختر سناتور در پيش دارد به پيش مي‌رود.

 

۳. در رمان جنايت و مكافات، اثر داستايوفسكي، همانطور كه همه شما بهتر از نگارنده مي‌دانيد؛ مرد جواني، زن هرزه و رباخواري را مي‌كشد. پليس به او مظنون مي‌شود امّا نمي‌تواند جرم را ثابت كند. جوان بيچاره عذاب وجدان را تاب نمي‌آورد و به جنايت اعتراف مي‌كند. او دوره مكافات را به سيبري مي‌رود در حالي كه مي‌توانست زندگي شيريني را در پيش بگيرد.

 

 ۴. در عبور از اين سه گفتار به نظر مي‌رسد، نوعي تغيير و تحول در موضوعيت وجدان پديدار شده‌است. در دوره قديم، عذاب وجدان مرد جواني را به اعتراف و مكافات مي‌كشاند. در دوره بعد، مرد جوان با شستن دستها (به تعبير هيچكاكي) از عذاب وجدان در امان مي‌ماند. در دوره جديد، به صورت كلّي موضوعيت عذاب وجدان در مقابل اهداف مرد جوان از معنا تهي مي‌شود.

 

 ۵. شايد اين تغيير در زندگي همه ما به نوعي ملموس باشد. در گذار آينده شايد به وجدان اهميت كمتري مي‌دهيم. شايد اساساً تعريف وجدان متفاوت مي‌شود. به همين ترتيب، مردم روستاها و رفتارهاي سنتي‌شان بسيار ملاحظه‌كارانه است در حالي كه مردم شهرهاي بزرگ فرصت ملاحظه كاري ندارند. جوانان قديمي  در رابطه‌هاي عاطفي‌شان بسيار ملاحظه‌كار بودند. امّا نوجوانان تازه به بلوغ رسيده امروز در اين زمينه‌ها واهمه كمتري دارند و به همين شكل كم‌ملاحظه‌ترند ...

 

 ۶. اين جمله معروف داستايوفسكي كه " اگر خدا نباشد همه چيز مجاز است." به نظر نگارنده زاويه‌ مهمي از  روح دنياي مدرن را بازگو مي‌كند. در روند دنياي جديد، تعداد مجازها بيشتر مي‌شود؛ پس خدا كمتر مي‌شود.

 

 ۷. فاكنر در خشم و هياهو، از زبان آن كسي كه در پايان داستان، آشفتگي‌هاي قهرمان داستان را به سخره مي‌گيرد؛ مي‌نويسد: "خوشحالم كه از آن جور وجدانهايي ندارم كه دائم مثل توله سگ مريض مراقب آن باشم."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:5  توسط م. نهفت  | 

 

 

  1. در زمانهاي قديم، تاريكي مطلق شب‌ها و ماهيت فعاليتهاي توليدي آن زمان كه به حضور آفتاب نياز داشت دليلي بود براي آنكه انسانها تلاش كنند تا از روشنايي روز حداكثر استفاده را ببرند و به اين ترتيب سحرخيزي به عنوان يكي از فاكتورهاي رفتاري آنها مطرح مي‌شد. امّا در حال حاضر چرا اين همه تعجيل برخاستن و در محل كار حاضر بودن وجود دارد. به نظر مي‌رسد كه صرفه‌جويي در مصرف انرژي و تسهيل برقراري امنيت دو علّت شناخته‌شده اين موضوع باشند. امّا شايد از اين دو مهمتر، نقش پررنگ اسطوره سحر‌خيزي است. چنانكه بزرگترها، كوچكترها را همواره به سحرخيزي نصيحت مي‌كنند و تا ظهر خوابيدن جوانان را نشانه انحراف و تنبلي آنها مي‌دانند. اين طرز فكر نسل به نسل منتقل شده است؛ حتي به نسلي كه با حضور الكتريسيته مي‌تواند از سكوت و آرامش شب تا به صبح لذت ببرد. در اين باره بارها اين جمله تكراري و بي‌محتوا را شنيده‌ايم كه '' سحرخيز باش تا كامروا باشي.''

 

  1. در حكايات آمده است كه ''چون وزيري شاه خود را بيش از اندازه به سحرخيزي توصيه مي‌كرد؛ شاه به منظور تاديب او، عده‌اي سارق را راهي كرد تا راه بر او ببندند و برهنه‌اش كنند. وزير برهنه مورد تمسخر درباريان و شاه قرار گرفت و ايشان از وي پرسيدند كه چرا سحرخيزي تو به جاي كامروايي موجب گرفتاري تو شد؟ وزير پاسخ داد كه سارقان سحرخيزتر بودند و بنابراين كامرواتر گشتند.'' نظام استقرايي موجود در اين حكايت، در نهايت كامروايي را در شب‌زنده‌داري مي‌بيند: اگر هر كسي كه زودتر از ديگران بيدار شده باشد؛ كامرواتر مي‌شود، پس كساني كه اصلاً در شب نمي‌خوابند، خيلي كامروا هستند كه اين مي‌شود ستايش شب‌زنده‌داري. با توجه به حكايت مي‌توان شعار تهي سحرخيز باش تا كامروا باشي را اينگونه نوشت: '' خيلي سحرخيز باش تا دزد خيلي خوبي باشي.''

 

  1. مشكل بي‌خوابي ناشي از استرس، تا حدود زيادي خود معلول الزام به سحرخيزي است. اضطرابي كه شخص براي زود بيدار شدن در صبح فردا دارد، بيش از هر چيز ديگر مانع از خوابيدن آرام او در شب است. در اينجا لازم به ذكر است كه رفتار سحرخيزانه با رفتار شب‌زنده‌دارانه به طور قطع در تضاد است. سحرخيز كسي است كه شب‌ها زود مي‌خوابد و صبحها سرحال از خواب برمي‌خيزد. امّا شب‌زنده‌دار در ساعات شبانگاهي خوش است و نشاط صبحگاهي برايش اهميت چنداني ندارد.

 

  1. راهب جانم! آن زمانهاي نه چندان دور كه خراب و خمار مجبور به سحرخيزي بوديم؛ مي‌ديدم كه چه سخت تن به تلخي آفتاب سحرگاهي مي‌دهي. با تو باز مي‌گويم كه برخي روزها كه به اجبار صبح زود از خواب بيدار مي‌شوم؛ خود را زير وزنه سنگيني احساس مي‌كنم كه درد بر زانوانم مي‌آرد. وزنه‌اي به سنگيني بدهكاريها و خواسته‌هاي ناتمامم. روشن كردن تلويزيون و ديدن دلقكهايي كه نرمش صبحگاهي مي‌دهند، آن يكي كه هر روز صبح به مردم كپسول اميد تزريق مي‌كند، لقمه‌هايي كه به زور فرو مي‌رود؛ همه و همه بازتوليدكننده صحنه‌هاي آمايش اسبهاي مسابقه است، آنچنان كه به يورتمه مي‌برندشان و به آنها غذاهاي اجباري مي‌دهند تا آماده دويدن شوند. يا مثل برده‌هاي جنگجويي كه در فيلمها ديده‌ايم، آنجا كه از زنجير رهاشان كنند و به آنها قوت دهند تا به جنگ يك برده زنجيري ديگر رود؛ همه و همه براي آنست كه آنكه آنجايش از همه كلفت‌تر است آن انگشتش را به سمت پايين گيرد و ديگران هياهوي شادي كنند: يعني كه ما كلّي خوشبختيم...  

 

                  تقديم به خوابگرد عزيز؛ كه خود گواهي بر اين ادّعاست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 9:25  توسط م. نهفت  | 

 

 

 

  1. انديشمنداني كه بيهوده وقت گرانبهاي خود را صرف كشف راه حلّي براي توسعه يافتن كشورهاي بدبخت كرد‌ه‌اند، توسعه سياسي و اقتصادي را معلول گسترش شهرنشيني دانسته‌اند. براي نمونه لرنر  در كتاب زوال جامعه سنتي، نشان مي‌دهد كه افزايش شهرنشيني به افزايش سطح آموزش عمومي، افزايش مشاركتهاي سياسي مردم، افزايش ارتباطات و در نهايت بهبود وضع رفاهي مردم نائل مي‌آيد. به نظر مي‌رسد گسترش شهرنشيني را نبايد تنها از زاويه ساكن شدن در شهرها و جانشين كردن كشاورزي با صنعت  نظاره كرد. شهرنشيني نوعي فرهنگ را با خود همراه دارد: فرهنگ شهري. مهمترين شاخصه فرهنگ شهري، به طور قطع روستايي نبودن آن است. چه بسا در اساس فرهنگ شهري از تقابل با فرهنگ روستايي شناسايي مي‌شود. فرهنگ شهري مي‌تواند شبكه‌هاي پيچيده و كارايي را براي زندگي در دنياي مدرن امروز خلق كند.

 

  1. در كشور ما كه معمولاً در بسياري از چيزها استثنا است، به نظر مي‌رسد توسعه شهرنشيني با گسترش فرهنگ شهري همراه نبوده است. بلكه دقيقاً بالعكس: اين فرهنگ روستايي بوده‌ است كه هر روز بيشتر از ديروز در فضاي كشور تسلط پيدا كرده است. هر چقدر روستاييان بيشتري وارد شهرها مي‌شوند، به جاي آنكه بر تعداد آدمهاي شهري (كساني كه فرهنگ شهري دارند) افزوده شود؛ بر تعداد شهري‌هايي كه مجبورند با فرهنگ روستايي خو پيدا كنند اضافه مي‌شود.

 

  1. به دلايلي كه بسيار واضح است؛ مديريت ادارات دولتي عموماً بر عهده روستاييان ساده و صميمي است و اشكال كار هم دقيقا اينجاست كه آدمهاي ساده، ساده فكر مي‌كنند و به سادگي حرفهاي پيچيده شما را نمي‌فهمند و دقيقا به همين خاطر بسياري از اوقات پيش مي‌آيد كه در حين گفتگو با اين اشخاص احساس مي‌كنيد با انگشت شصتتان قصد سوراخ كردن يك ديوار بتني را داريد (كه نمي‌شود) و در نهايت انتقاد بسيار مخرب شما هم بسان شاشيدن به از اين لباسهاي با فن‌آوري نانو هست.

 

  1. آنچه را كه سيستم آموزشي، سينما و تلويزون وابسته به دولت بصورت مكرر و حال‌بهم‌زن توجيه و تبليغ مي‌كنند؛ دقيقاً فرهنگ روستايي است. آنجا كه روستايي ساده دل داستان در مواجهه با پيچيدگيهاي زندگي شهري (كه عموماً با شيادي يكي نشان داده مي‌شود) متاثر و نادم مي‌شود و سعي مي‌كند بر اين شبكه‌هاي پيچيده فائق آيد و در نهايت يا موفق مي‌شود همه را مثل خود ساده كند و يا آنكه شهر را با دود و آلودگي‌هايش تنها رها مي‌كند. او هيچگاه در شبكه‌هاي شهري خود را حل نمي‌كند چراكه آنها را كلاً بي‌محتوا و ناپاك مي‌داند. '' خوشا به حالت اي روستايي، چه شاد و خرم، چه با صفايي''.

 

 

  1. شايد هجوم فرهنگ روستايي براي تضعيف، ساده‌سازي و حتي تمسخر شبكه‌هاي فرهنگ شهري را بتوان ناشي از عقده اين فرهنگ و معلول تحقيرشدگي اين فرهنگ در رژيم گذشته دانست. آنجا كه آن مرد روستايي با الاق و نامزد و انگشتي قوي به سينما مي‌رود و سريع تبديل به بروسعلي مي‌شود. بصورت مشخص، فرهنگ روستايي در زمان شاه، تحقير مي‌شده است. از آن زمان مدت نسبتاً زيادي گذشته است و ديگر مثل سابق نيست كه روستاييان با ناتوانيشان در گره زدن كروات شناخته شوند؛ چراكه كه كلاً كروات ممنوع است. ديگر روستاييان را در مجالس با كفشهاي گلي‌شان نمي‌توانيد شناسايي كنيد؛ چراكه عملاً در مجالسي كه ايشان تشريف دارند، همه بايد كفشهاي خود را در بياورند و چهارزانو بر زمين بنشينند. فرهنگ روستايي تحقير شده بعد از انقلاب چه بسا انتقام سختي (روبسپيري) از فرهنگ شهري گرفته است.

 

  1. مجلس شوراي اسلامي ما، به عنوان نهادي كه به هر حال عصاره نمايندگان ملّت را در درون خود جاي داده است خود گواهي بر تمام اين مدّعاست. به جز نمايندگان تهران (كه خود جاي بحث دارد) عموم نمايندگان حاضر در مجلس روستاييان ساده و صميمي هستند. كمتر پيش آمده است كه از طريق تريبون مجلس حرفهايي را بشنوم كه نشان دهنده عدم سادگي ذهن و شبكه ذهني شهري‌شده خواننده و يا حتي راننده آنها باشد. در شهرستانها، وقتي به انتخابات مجلس نزديك مي‌شويم شاهد هجوم روستاييان به شهر هستيم. روستايياني كه خود را نامزد نمايندگي مي‌كنند و جمعيت انبوه هم‌محلي‌هايي كه براي حمايت از آنها به دنبال مي‌آيند. در كنار اينها نمايندگان اندك شهري و طرفدارانشان عموما به عنوان بچه سوسول‌ها شناخته مي‌شوند. و البته در بيشتر اوقات همان نامزدهاي روستايي هستند كه راي مي‌آورند، چون فعل نمايندگي مجلس خواستگاه خود را كمتر در شهرها ديده است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:1  توسط م. نهفت  | 

 

۱. بر خلاف آنچه كه هميشه در برنامه‌هاي كودكان ترويج مي‌شد؛ اين بار قهرمان داستاني كودكانه، غولي سبز، زشت و بي‌نزاكت است كه نه تنها هيچ بهره‌اي از زيبايي و وقار ندارد بلكه هيچگونه تمايلي نيز به آنها نشان نمي‌دهد. اين غول سبز، شاهزاده‌اي كه اسير زيبايي و شكوه شاهنشاهي خود است را با جادوي طبيعي و زشت بودن رها مي‌كند. بر خلاف هميشه، در اين داستان، ديو با بوسه دلبر به جواني زيبا تبديل نمي‌شود؛ بلكه اين بار دلبر زيبا با بوسه ديو  به غولي زشت امّا مهربان و بي‌ريا تبديل مي‌شود. 

خوشي قصّه اينجاست كه شخصيت منفي، بدجنس و اعصاب خورد كن داستان؛ فرشته‌اي زيباست كه مدام دام سحر و زيبايي در ميان زندگي غول سبز مي‌افكند. امّا در نهايت، ثمر تلاشهاي موذيانه فرشته زيبا و بدجنس، طنين باد شكم غول سبز است كه جهاني را به تشويق و تمجيد وا مي‌دارد.

 

2. آنچه در بالا گفته شد، ممكن است شائبه  موضوعي ناتوراليستي را به وجود آورد كه البته اين متن در پي آن نيست. گفته‌ مي‌شود كه اميل زولا در جمع دوستان خود، هنگام نوشيدن فرياد مي‌كشيد: " زنده باد زشتي". امّا نهفت به زمزمه ميگويد:   " زنده باد انتقاد "

 

3. انتقاد مي‌تواند اعتراض به وضع موجود باشد. اعتراض به هر وضعي كه موجود است. فارغ از اينكه وضع موجود چه باشد. اعتراض به زيبايي چهره‌هاي شخصيتهاي كارتوني، اعتراض به تعريف خوشبختي، اعتراض به دموكراسي، اعتراض به وجود عدم دموكراسي، اعتراض به جنگ، اعتراض به دين‌مداري، اعتراض به عدم دين‌مداري و ...

امّا نكته‌اي هست: گاهي اوقات خود انتقاد، به مثابه وضعي موجود شكل مي‌گيرد. در آن صورت اعتراض به انتقاد به عملي انتقادي تبديل مي‌شود. انتقاد از انتقاد.

به نظر مي‌رسد فقدان " انتقاد از انتقاد " مباحث روشنفكري و محيط خلاق هنري امروز ما را بيش از پيش كسل كننده كرده است.

نكته جالب اينجاست كه برخي از منتقدين ما هيچگاه انتقادي كه متوجه‌ آنان است را برنمي‌تابند. به اين ترتيب است كه آنها به سيستمي منفعل تبديل مي‌شوند كه ديگران را با جمله تكراري " خودش هم نفهميده كه چي گفته " نقد مي‌كنند. اين سيستم منفعل در خاكريز كلمات درشت و نيشهاي فلسفي خود را حفظ مي‌كند. همانطور كه پيش از اين گفته شد؛ اين سيستم، انتقاد از خود را برنمي‌تابد و جسارت انتقاد كردن از خود را ندارد. امّا تجربه نشان داده است كه اين سيستم با روشهاي ساده‌تري حل مي‌شود: هديه، چشم و ابرو ... با حساسيت بالايي نسبت به جنسيت مخاطب!

 

4. آنقدر اين جمله فرهادپور را تكرار كرده‌اند كه نجّار سر كوچه ما هم هنگام ميخ زدن به چارچوب از پيش آماده در، مي‌گويد كه انتقاد سازنده بي‌معني است و انتقاد فقط تخريبي‌اش خوب است...

گاهي اوقات با مطالعه چند كتاب و شنيدن چند سخنراني، با مدل انتقاد كردن آشنا مي‌شويم، گفتن جملات دهان پركن را ياد مي‌گيريم و به اين ترتيب اصول موضوعه‌اي براي انتقاد كردن پيدا مي‌شود. اين اصول موضوعه ستونهاي خانه‌اي را مي‌سازند كه بيش از هرچيز تو خالي است، چرا كه منفعل است. چرا كه تنها روده‌درازي مي‌كند. انتقاد از انتقاد، يعني تخريب اين خانه ثانوي. البته بعضي‌ها تا ابد ستونهاي اين خانه را از پايين به بالا مي‌ليسند و از بالا به پايين...

براي انتقاد از مذهبي كه به انحراف رفته مي‌توان ريشه‌هاي برداشت غلط ديني را از طريق امر به معروف و نهي از منكر، قيام حسيني، مورد نقد قرار داد؛ امّا گاهي خود اين امر به معروف و نهي از منكر احتياج به انتقاد دارد (كه دارد) يا براي نمونه گروهي از هنرمندان به انتقاد از انجماد حاضر در موسيقي ايراني از ريشه‌يابي ضعف‌هاي رديف و زير سوال بردن آن استفاده مي‌كنند امّا گاهي محصول اين انتقاد در حد يك كار انگشت نماي نخ نماي تكراري تخفيف پيدا مي‌كند كه نمونه‌هاي فراوان آن را در اجراهاي اخير برخي گروههاي موسيقي ايراني مي‌توان شنيد. به همين ترتيب است وضع برخي انتقادهاي موجود به نظام نئوكلاسيك، پوزيتيويسم و فيلمهاي هاليوودي...

گروهي فكر مي‌كنند كه بعد از صدها سال قرآن مجدداً بر شخص آنها نازل شده است و ديگران از معني آن هيچ نمي‌دانند، گروهي فكر مي‌كنند گوشه‌هاي رديف دستگاهي موسيقي ايران از طريق كمر اجدادشان به آنها منتقل شده است و از ابتدا در زيستگاه زهداني آن را تنفس كرده‌اند، گروهي هم تصور مي‌كنند كه صاحب سند مالكيت متفكرين انتقادي هستند و الخ.

 

5. هميشه برنامه‌هاي كودكانه، بچه‌ها را از مرگ و اسكلت و جمجمه مي‌ترساند. امّا اين بار، عروس عاشق، يك دختر مرده است. با كرم قبري كه چشمانش را درآورده و صدايش در جمجمه خالي عروس طنين مي‌اندازد. كرم قبري كه براي دلتنگي دخترك اشك مي‌ريزد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 13:36  توسط م. نهفت  | 

 

 

1.سام عزيزم حتماً به خاطر دارد:    يكي از غروبهاي سرد آذرماه چند سال پيش، بهاالدين خرمشاهي را از محل كارش در خيابان فلسطين تا محل سكونتش در سعادت آباد همراهي مي‌كرديم. بين راه (دقيقاً در تقاطع جلال آل احمد!) بود كه فندك خرمشاهي از كار افتاد و ما به دنبال كبريت براي او مي‌گشتيم تا بتواند پيپ‌ش را از نو راه‌اندازي كند. آنجا بود كه ايشان طبق روال هميشگي‌اش از يك بهانه كوچك داستان مفصلي را تعريف كرد كه پيرامون " كامران فاني" و نبوغ و تلاشش بود. در پايان داستان، خرمشاهي به اين نتيجه رسيد كه روزي بايد رساله‌اي در باب ارتباط نبوغ و استعمال دخانيات بنويسد. نيّت او از اين گفته هر چه بود، ما را بيش از پيش در سيگاري بودنمان غوطه‌ور كرد.

پ.ن.1. سيد جواد طباطبايي در انتقاد از خرمشاهي، به نوعي او را در عالم انديشه اهل تفنن دانسته‌است. البته خرمشاهي نيز به نوبه خود عباس كيارستمي را در عالم هنر اهل تفنن مي‌داند.

پ.ن.2. تا به حال كسي را نديده‌ام كه به اندازه كامران فاني سيگار بكشد. او آنقدر در اين كار ممارست دارد كه نمي‌تواند خود را پايبند جاسيگاري كند.

 

2. حتماً نوازنده، نقاش، فيلمساز، نويسنده، فعال سياسي، فيلسوف‌هاي نام آشنا و شناخته شده‌اي در ايران وجود دارند كه سيگاري نباشند. امّا متاسفانه مشاهدات اندك و ناچيز بنده، هيچ نمونه‌اي از موارد فوق را در بر ندارد كه لااقل سيگاري نباشند. چه بسا كه عمدتاً بيشتر از يك سيگاري ساده هستند. شايد اگر روزي خرمشاهي بخواهد رساله فوق را بنويسد، شواهد و قرائن بسياري خواهد داشت.

 

3. زماني كه پزشكان متوجه اثرات مضر سيگار شدند، صاحبان كارخانه‌هاي سيگار سازي تلاش بسياري كردند تا خبر ضررهاي سيگار منتشر نشود. حتّي شنيده‌ام كه در اين بين چند نفر كشته شدند. امّا وقتي كه آگاهي از مضرات سيگار عالمگير شد؛ حجم خريد و فروش سيگار هيچ تغييري نكرد، بلكه روز به روز بيشتر و بيشتر شد. امروزه روي هر پاكت سيگار، در اغلب كشورهاي دنيا جملاتي اينچنيني نوشته شده است: سيگار عامل اصلي سرطان است. سيگار شما را مي‌كشد. با سيگار جوان مي‌ميريد يا جملاتي مشابه اينها. وقتي كسي پاكت سيگار را باز مي‌كند، حتماً اين عبارات را مي‌بيند؛ امّا چرا به آن بي‌ توجه باقي مي‌ماند؟ به اين جملات باور ندارد يا آنكه خطرات سيگار را به جان مي‌خرد؟

 

4. مي‌گويند وقتي به سراغ ديوانگان و زندانيان مي‌رويد، سيگار را فراموش نكنيد. ديوانگان و زندانيان دو گروهي هستند كه ميشل فوكو در كتابهاي "تاريخ جنون" و " مراقبت، تنبيه، زندان" به خوبي جزئيت آنها را در مقابل كليّت نشان داده است. به حاشيه نروم: آنهايي كه در حاشيه كلّ قرار مي‌گيرند؛ عموماً سيگاري هستند. اين را لااقل به عنوان يك فرضيه بپذيريد.

 

5. وقتي جريان اصلي (Main Stream) تو را دعوت به زندگي سالم مي‌كند، وقتي خانواده، رسانه‌هاي گروهي، معلّْم مدرسه، همسايگان، اقوام و همكاران همه تو را از سيگار كشيدن منع مي‌كنند؛ سيگار كشيدن خود به مثابه يك امر انتقادي جلوه خواهد كرد. بله! يك امر انتقادي. چرا كه نه؟  وقتي شاشيدن به ديوار بلورين نزاكت، بلند كردن كتاب از كتابخانه دانشگاه، بستن آب به خاليهاي ديگران، قهر كردن با ننه و حتّي سوت زدن در مجراي خصوصي‌ترين جاها و رفتارهاي انسان يك عمل انتقادي به حساب مي‌آيد؛ سيگار كشيدن حتّي اگر در مستراح‌هاي عمومي هم صورت بگيرد، كاركرد انتقادي خود را از دست نخواهد داد.

 

 

 

 

 

 

چه حوصله‌اي ري‌را!

بگو رهايم كنند. بگو راه خانه‌ام را به ياد خواهم آورد.

مي‌خواهم به جايي دور خيره شوم

مي‌خواهم يك لحظه به اين لحظه بنديشم

مي‌خواهم سيگاري بگيرانم 

 

  

پ.ن.3. با توجه به اينكه محسن عزيزم ( من و ديگري) تقريباً وبلاگ خود را در هفته‌هاي وقف نهفت كرده است، و اينكه همچنان خود را تنها مخاطب جدي وبلاگ او مي‌دانم؛ به لحاظ عنوان، مي‌خواستم اين پست را به ايشان تقديم كنم ولي بنا به دلايلي كه بين (من و او) كاملاً مشهود است و از ديگران محفوظ است؛ از اين خيال درگذشتم. امّا با توجه به ساير مطالبي كه سر باز كردن آنها را ندارم، از محسن عزيزم خواهش مي‌كنم كه نام وبلاگش را از (من و ديگري) به (من، او و ديگري) تغيير دهد.

  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 20:36  توسط م. نهفت  | 

 

 

اديپ پدر خود را مي‌‌كشد.

او در محيطي متفاوت از زندگي پدر پروش مي‌يابد. پدر و مادرش را نمي‌شناسد.

اديپ پس از آنكه مي‌فهمد پدر خودش را كشته و با مادر خودش رابطه زناشويي داشته؛ در برابر جسم بي‌جان مادر، به وسيله سنجاق سينه مادر چشمانش را كور مي‌كند. او هيچگاه از نفرين پدركشي رها نمي‌شود.

 

سهراب بدست پدرش كشته مي‌شود.

او نيز در محيطي متفاوت از زندگي پدر پرورش مي‌يابد امّا همواره مادرش را مي‌شناسد. پدر او را نمي‌شناسد، امّا سهراب پيش از كشته شدن پدر را مي‌شناسد. پدر در جنگ حيله مي‌كند و پسر را به زهر زخمي مي‌كند. پس از آن تازه مي‌فهمد كه پسرش را زخمي كرده است. پشيمان مي‌شود و براي نجات پسر به دنبال پادزهر مي‌رود ولي سرانجام تلاش پدر براي نجات پسر بي‌فايده است. امّا پدر دچار هيچ نفريني نمي‌شود تنها گاهي غمگين مي‌شود!

 

فاوست زوج پيري را كه الهام بخش شادي و زندگي در سرزمين او بودند را مي‌كشد.

اين زوج پير در قله تپه‌اي خانه زيبا و محيطي شاد داشتند. فاوست مي‌خواهد آن خانه را خراب كند و به جاي آن برجي بسازد كه با آن به دور دستها خيره شود. زوج پير حاضر به معامله نمي‌شوند و در نهايت بدست سربازان فاوست كشته مي‌شوند.

فاوست در اثر عذاب وجدان جان مي‌سپارد.

 

از خون جوانان وطن لاله دميده

بدون شرح

 

برادران كارامازوف داستاني‌است درباره پدركشي.

به گفته سارتر، برادران كارامازوف روايتي از يك پدر كشي است. هريك از برادران به نوعي در كشته شدن پدر خرفتشان سهيمند ولي در نهايت مشخص نيست كه كداميك قاتل پدرند. برادران كارامازوف يكي از صدها داستاني است كه در دنياي بيرون از ما پيرامون پدر كشي نوشته شده است.

 

در داستان فريدون سه پسر داشت؛ پدر به نوعي موجب مرگ دو پسرش مي‌شود.

اين داستان نوشته عباس معروفي است كه خارج از كشور منتشر شده است. (پيش از اين در پستي به اين كتاب اشاره كرده‌ام). پدر داستان در جريان وقايع از اعدام شدن يكي از پسرانش جلوگيري نمي‌كند و موجبات مرگ يكي ديگر از آنها را فراهم مي‌كند.

جداي از آنكه در سالهاي اخير برخي نويسندگان آگاهانه به سمت پدركشي حركت كرده‌اند، حجم عظيم "سهراب كشان" داستانهاي ايراني را بايد ناشي از فرهنگ و محيط پرورش اين نوشته‌ها دانست: محيطي كه صدها سال شاهان از ترس پسران خود را كور مي‌كردند و مي‌كشتند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 14:4  توسط م. نهفت  | 

 

پي‌ير بولز، موسيقي‌دان و آهنگساز معاصر فرانسوي در سال 1983 گفتگوي بسيار جالبي با ميشل فوكو انجام داده است. اين گفتگو حول فهم و ماهيت موسيقي نوين انجام شده است. بولز در پاسخ به سوال ميشل فوكو در مورد دشواري درك و تسلط به موسيقي‌هاي نوين كلاسيك (بعد از دوره شوئنبرگ) اشاره جالبي به محافظه‌كاري در هنر عامه پسند دارد كه آن را با هم مي‌خوانيم:

 

" قالب‌هاي رانده شده از موسيقي به اصطلاح جدي، به برخي شكل‌هاي مردم پسندانه و ابژه‌هاي مصرف موسيقيايي پناه برده‌اند. در اين مورد نيز آفرينش همچنان بر اساس ژانرها و انواع پذيرفته شده صورت مي‌گيرد. نمي‌توان انكار كرد كه پايه‌ي تمام توليدهاي تجاري نوعي محافظه‌كاري در شكل و زبان است و اين توليد با شور و حرارت مورد پذيرش نسل‌هايي قرار مي‌گيرد كه به هيچ رو نمي‌خواهند چيزي كمتر از محافظه كار باشند. اين پارادوكس زمانه ما است كه اعتراض به صورت نواختن در قالب واژگاني انتقال مي‌يابد كه به سهولت آلت دست قرار مي‌گيرد و اين امر همواره روي مي‌دهد؛ در واقع موفقيت تجاري اعتراض را خالي و تهي مي‌كند."

 

همانطور كه ديديم طبق نظر پي‌ير بولز، موسيقي‌هاي عامه‌پسندانه و موفق‌تجاري كه از اشعار يا ترانه‌‌هاي به ‌اصطلاح معترضانه (كه براي نمونه به وضع سياسي و اجتماعي اعتراض مي‌كنند) استفاده مي‌كنند، در واقع موسيقي‌هايي محافظه كار هستند و از آنجا كه مايه‌اي براي ايجاد دگرگوني در انديشه ندارند، مخاطبيني محافظه كار را در پي دارند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 10:46  توسط م. نهفت  | 

 

 

1.       متن انتخابي زير، از ابتداي دفتر چهارم رمان ابله انتخاب شده است. داستايوفسكي در آخرين بخش رمان خود (دفتر چهارم) به تشريح شخصيتهاي رمان خود مي‌پردازد. او در ابتدا با اشاره به اهميت پردازش نويسنده به اشخاص عادي يا معمولي آنها را به دو دسته كلي تقسيم مي‌كند:  " يك دسته اشخاص متوسطي كه داري فكري محدودترند و دسته‌اي ديگر كه ذهني وسيع‌تر دارند. از اين دسته بدون شبهه دسته اول نيكبخت تر است. يك مرد معمولي كه داراي ذهني محدود باشد مي‌تواند به آساني خود را خارق‌العاده و غير معمولي بداند و به همين تصور دلخوش باشد. كافي است دوشيزگان ما موهاي خود را كوتاه كنند و عينك آفتابي به چشم نهند و خود را روشن فكر و مترقي بخوانند و پيش خود چنين يقين كنند كه اين عينك‌ها به آنها « افكار مترقي و ذوق خاصي» بخشيده است يا كافي است فلان شخص در قلب خود يك ذره حس بشر دوستي و نيكي احساس كند تا كاملا اطمينان حاصل نمايد هيچ كس چنين حسي در قلب خود ندارد و تنها او مشعلدار پيشرفت اجتماعي است يا كافي است شخص ديگري انديشه‌اي را كه شنيده است يا در كتاب بي سر و تهي خواند است در ذهن فرو كند و چنين بپندارد كه اين فكر تنها به او تعلق دارد و تنها در مغز او پديد آمده است...اما دسته دوم به مراتب بدبخت تر است. يك شخص معمولي هرگاه باهوش و فهميده باشد، اگر هم در برخي از موارد و شايد هم در تمام مدت عمر، خويشتن را واجد يك نوع بلوغ، نبوغ و شايستگي خاص بپندارد؛ با اين همه در قلب وي تخم شك همچنان نسبت به خودش وجود دارد و همين شك سرانجام او را به ياس و نااميدي شديدي مبتلا مي‌سازد و اگر هم به همان حال خود قناعت ورزد گرفتار عقده حقارتي مي‌شود كه او را بدتر از حالت نااميدي نابود مي‌كند."

 

2.         براي بنده به صورت شفاف مشخص نيست كه چه كسي آدم معمولي است. به ياد آن ترانه معروف مي‌افتم كه « در نهايت همه ما آدمهايي معمولي هستيم»

 

3.        سوژه هنرهاي عامه‌پسند ايران در طول چند سال اخير، به شدت تحت فضاي عشقهاي سوزناك و خونين پر از كينه و انتقام بوده است. اين سوژه تكراري عموماً از اين قرار بوده است: پسر ساده و خوبي عاشق يك دختر زيبا و فريبكار مي‌شود. نفوذ اين عشق زندگي پسر را زير و رو مي‌كند. پس از اين دگرگوني، پسر داستان آرام آرام متوجه دروغها و شايد خيانت دختر داستان مي‌شود. توصيف بغض و سوز حاصله در اين مرحله و احتمالاً حس انتقام پسر داستان، هسته‌ اصلي پروژه را تشكيل مي‌دهد. اين داستان مي‌تواند به هزاران شكل ديگر روايت شود:ممكن است پسر به دختر خيانت كند، ممكن است دختر اشك ريزان طلب بخشش كند ولي پسرك دل‌شكسته ديگر هيچ وقت او را نبخشد!! و يا ممكن است پسر يا دختر تصميم به خودكشي بگيرند. بيشتر ترانه‌هاي پرطرفدار پاپ ساخته شده داخل ايران، مانند آهنگهاي با اقبال محسن چاووشي، در كل از چنين محتوايي استفاده مي‌كنند. بررسي دلايل اين قضيه به طور حتم كار بسيار بسيار دشواري است. شايد براي برخي، تجربه عشقي سوزناك و توام با انتقام، تنها رابطه ارضا كننده حتي از نظر جنسي باشد...

 

4.         براي وارد شدن به اين بحث، ابتدا قصد داشتم گوشه‌هايي از داستان « بلوار نيوفسكي»  و ماجراي خودكشي آن نقاش جوان و دوست‌داشتني را بنويسم. ولي ناگهاني به ياد  رفيق شاعري افتادم  كه 5 سال است ديگر خبري از او ندارم. او به ميهماني چاي و شطرنج بنده و  م. راهب مي‌آمد و هر روز برايمان ماجراي يكي از خودكشيهايش را تعريف مي‌كرد. به خاطر علاقه به دختري چندين بار خودكشي كرد تا او را بدست آورد. پس از ازدواج چند بار خودكشي كرد چون زندگي نابساماني داشت و بعد از طلاق هم بارها خودكشي كرد چون دلش براي او تنگ شده بود. قطعه زير برگرفته از مجموعه شعر «يك مرد بي‌ستاره  آباني» اين شاعر جوان است. ان‌شاالله كه عمرش به جهان باقي است هنوز.

 

گريه‌هايم را ديگر با هيچ كس قسمت نمي‌كنم

كه خالي دلهاي سفالي كوچك است براي وسعت تنهاييم

چه مي‌گويي؟  عشق؟

در دروغزاري كه همه از عشق دم مي‌زنند

برنده‌ترين سرودهاي غمزده‌ام      نثار زندگي كاغذي‌شان

من فاحشه‌اي را ديدم كه خودش را فقط به خدا تسليم كرده بود و

همزادش را به آدمي!

در شوره‌زاري كه همه تخم دروغ مي‌پاشند و شهوت درو مي‌كنند

من فاحشه‌اي را ديدم كه پاك‌ترين احساس را هرشب به بستر مي‌برد و

از سياه‌ترين لحظه‌هاي هم ‌آغوشي دست نخورده باز مي‌آورد!

دم مزن ديگر از عشق كه من زيستن روسپي وار را

هزار مرتبه بر آرامش دروغي تو ترجيح مي‌دهم

بازگرد...

بازگرد اي غرابت تنهايي

به شهر مرده هوس‌هايت

تا من، سياه‌ترين مرثيه‌هاي غمزده‌ام را بدرقه‌ راهت كنم

بازگرد...

تا با باراني‌ترين گوشه‌ي چشمانم نگاهت كنم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 13:21  توسط م. نهفت  | 

 

 

خانه ات سرد است؟

خورشیدی در پاکت میگذارم و برایت پست می کنم

ستاره کوچکی در کلمه ات بگذار و به آسمانم روان کن

بسیار تاریکم.

منوچهر آتشی

۸/بهمن/۱۳۶۸

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 14:25  توسط م. نهفت  |