|
خانه ای برای زیستن
|
ظاهراً 28 بهمن سالروز تولد صادق هدايت است. به همين مناسبت از يكي از كتابهاي غير داستاني هدايت، كتاب ترانههاي خيام، چند خطي را انتخاب كردم كه اميدوارم براي شما هم جالب باشه. در اين كتاب هدايت اشعار خيام را از لحاظ فلسفي و ادبي مورد بررسي قرار ميده. در صفحه 37 كتاب، اين شعر تفسير شده است:
فردا علم نفاق طي خواهم كرد
با موي سپيد قصد مي خواهم كرد
پيمانه عمر من به هفتاد رسيد
اين دم نكنم نشاط، كي خواهم كرد؟
«اين ترانه كه ظاهراً لحن يكنفر رند كاركشته و عياش را دارد كه از همه چيز بيزار و زده شده و زندگي را ميپرستد و نفرين ميكند. در حقيقت شتاب و رغبت به باده گساري در سن هفتاد سالگي اين رباعي را بيش از ساير رباعيات او غمانگيز ميكند و كاملاً فكر يكنفر فيلسوف مادي را نشان ميدهد كه آخرين دقايق عمر خود را در مقابل فناي محض ميخواهد دريابد! روي ترانههاي خيام بوي غليظ شراب سنگيني ميكند و مرگ لاي دندانهاي كليد شدهاش ميگويد:«خوش باشيم!»
موضوع شراب در ترانههاي خيام مقام خاصي دارد. اگر چه خيام مانند ابنسينا در خوردن شراب زياده روي نميكرده ولي در مدح آنان تا اندازهاي اغراق ميگويد... در رباعيات خيام، شراب براي فرو نشاندن غم و اندوه زندگي است. خيام پناه بجام باده ميبرد و با مي ارغواني ميخواهد آسايش فكري و فراموشي تحصيل بكند. خوش باشيم، كيف بكنيم و اين زندگي مزخرف را مخصوصاً فراموش بكنيم، چون در مجالس عيش ما يك سايه ترسناك دور ميزند؛ اين سايه مرگ است، كوزه شراب لبش را كه به لب ما ميگذارد آهسته بغل گوشمان ميگويد: من هم روزي مثل تو بودهام، پس روح لطيف باده را بنوش تا زندگي را فراموش بكني!»
طلا؟ طلاي گرانبهاي پر تلالو؟ نه، اي خدايان
من مريدي بيكار نيستم... اندك مايهاي از اين طلا
سياه را سپيد ميكند، زشت را زيبا، ناحق را حق ميكند
فرومايه را شريف، سالخورده را نوجوان و بزدل را دلاور
شگفتا كه اين طلا، خدمتگزاران و كاهنان شما را از كنارتان دور ميكند، و بالش دلاوران را از زير سر ايشان به كناري ميافكند.
اين برده زرد ادياني به هم ميريسد و پنبه ميكند، لعنت شدگان را آمرزش ميبخشد
جذاميان كريه را به تخت پرستش بر مينشاند، دزدان را مورد اعتماد قرار ميدهد و به سان برگزيدگان مسندنشين، قرين حرمت و عنوان و تحسنشان ميكند
اين همان است كه بيوه زن فرتوت را ديگر بار به خانه بخت ميفرستد و زني را كه بستر بيماري و جراحت به چرك اندر نشستهاش تهوع انگيز است، همچون روزهاي بهاري دلپذير و خوشبو ميكند
بيا اي خاك لعنت زده،
تو اي روسپي پست بشريت
و تو اي شاه كش شيرين
و اي جدايي افكن دلبند ميان فرزند و پدر
تو اي آلاينده سرخوش بستر پاك خداي زناشويي
تو اي خداي دلاور جنگ
تو اي دلداده جوان و شاداب، محبوب و سرشار از لطافت جاودانه
كه شرم و آزرمت برف تقديس شده دامان الهه شكار را آب ميكند
تو اي پروردگار پنهان
كه نا ممكنهاي نزيدك را به هم جوش ميدهي، با يكديگر پيوند ميدهي
و براي برآورده كردن مقاصد خويش
به هر زباني سخن ميگويي اي كه در هر دلي جايي داري
به هوش باش كه بردگانت سر به طغيان بر ميدارند
با هنر خويش، آنان را به جان هم انداز
تا ددمنشان، امپراتوري جهان را از آن خود كنند
خسته نباشيد! شاعر اين متن طولاني و زيبا كسي نيست جز شكسپير. احمد شاملو هم آن را ترجمه كرده است. نكته خاصي در مورد اين شعر هست كه شايد براي شما هم جالب باشه: كارل ماركس به اين شعر شكسپير علاقه زيادي داشت و اين شعر را در چندين مقاله و كتاب خودش نقل كرده است. از جمله آنها كتاب "سرمايه" و مقاله "قدرت پول در جامعه بورژوايي" . در دومي ماركس با توجه به شعر اينگونه مينويسد:
شكسپير به نحو درخشاني ماهيت واقعي پول را ترسيم كرده است. او مشخصاً بر دو ويژگي پول تاكيد ميكند:
1. پول الوهيتي مشهود است- دگرگوني تمام ويژگيهاي انساني و طبيعي به اضدادشان، به هم ريختگي و وارونه شدن تمام چيزها؛ پول ناممكن را ممكن ميسازد.
2. پول روسپي معمولي و پااندازي عادي ميان مردم و ملتهاست.
به هم ريختگي و وارونه شدن تمام ويژگيهاي انساني و طبيعي، اخوت ناممكنها و قدرت الهي پول ريشه در خصلت آن به عنوان سرشت نوعي بيگانه ساز آدمي دارد كه با فروش خويش، خويشتن را بيگانه ميسازد. پول، توانايي از خود بيگانه نوع بشر است.

هفته گذشته، باستان شناسان در منطقه شمالی شهر مانتوا ایتالیا، اسکلاتهای زوج جوانی را پیدا کردند که پس از ۶۰۰۰ سال همچنان یکدیگر را به گرمی در آغوش داشتند.
با گذشت اين همه سال، پس بدنهاي متلاشي شده آنها و در كنار استخوانهاي پوكشان چيزي هست كه ميتواند در ما تاثير بگذارد: چيزي فراتر از ماده و زمان

اين جهان دائما در حال دگرگوني است. اما، به گفته سيمون ويْ ، اموري در جهان هستند كه عليرغم تغيير جهان ثابت ميمانند. يكي از اين امور حضور مستمر خود جهان است. واقعيت اين جهان چيزي است كه ما هرگز نميتوانيم جز از طريق مرگ از آن بگريزيم. ضرورت نامي است كه سيمون ويْ به اين خصيصه عالم واقع، يعني به حضور مستمر آن ميدهد. او ميدانست كه يك تلقي مسيحيانه رايج از جهان اين است كه خدا پس از آفرينش همچنان از طريق مشيّتاش به كار و بار جهان اهتمام دارد، يعني خدا از مخلوقاتش در زندگي اينجهانيشان مراقبت و حمايت ميكند. امّا، از نظر او، اين تلقّي مملوّ از مشكلات است. اگر به مشيّت خدا ايمان داشته باشيم، بايد بپرسيم كه چرا به نظر ميرسد گاهي برخي از مخلوقاتش را از آزار و آسيب حفظ ميكند، حال آنكه در اوقات ديگر آنان را در سيطره درد و رنج به حال خود وا ميگذارد؟ مثلاً وقتي كودكي از سرطان رنج ميبرد، چرا شفاي او بايد مداخله مقدّر خدا قلمداد شود، در صورتي كه در همان وقت كودكي بر روي تخت بيمارستان ديگري رو به مرگ است؟ تبيين سيمون ويْ اين است كه خدا اصلاً از طريق مشيّت خود در جهان عمل نميكند. بر عكس:
آفرينش نوعي وا نهادن است. خدا، با آفرينش هر آنچه غير خود اوست بالضّروره آفريده خود را وا مينهد... خدا كلّ وجود ما-جسم، خون، احساس، عقل، عشق- را در دستان ضرورتِ بيرحمِ مادّه و خشونتِ شيطان رها ميكند، مگر آن جزء ازلي و ابدي و فوق طبيعي روحمان را.
سيمون ويْ معتقد است كه مرگ يك كودك و زنده ماندن ديگري هيچ ربطي به مشّيت خدا ندارد، بلكه هر دو نتيجه ضرورتِ آفرينشاند. به گمان او آفرينش خوب نيست، امّا بد هم نيست: صرفاً ضروري است. بنابراين، از نظر او، اوّلين قدم براي كنار آمدن با چراي رنج فهم اين امر است كه اين سوال بي پاسخ است. در وراي شاديها و رنجهاي زندگي ما يك طرح و تدبير پنهان الهي وجود ندارد. پس هيچ پاسخي به چراي رنجديدگان نميتوان داد، زيرا جهان، جهانِ ضرورت است، نه هدف.
برداشت از كتاب سيمون وي، نوشته استيون پلنت