|
خانه ای برای زیستن
|
![]()
1. متن انتخابي زير، از ابتداي دفتر چهارم رمان ابله انتخاب شده است. داستايوفسكي در آخرين بخش رمان خود (دفتر چهارم) به تشريح شخصيتهاي رمان خود ميپردازد. او در ابتدا با اشاره به اهميت پردازش نويسنده به اشخاص عادي يا معمولي آنها را به دو دسته كلي تقسيم ميكند: " يك دسته اشخاص متوسطي كه داري فكري محدودترند و دستهاي ديگر كه ذهني وسيعتر دارند. از اين دسته بدون شبهه دسته اول نيكبخت تر است. يك مرد معمولي كه داراي ذهني محدود باشد ميتواند به آساني خود را خارقالعاده و غير معمولي بداند و به همين تصور دلخوش باشد. كافي است دوشيزگان ما موهاي خود را كوتاه كنند و عينك آفتابي به چشم نهند و خود را روشن فكر و مترقي بخوانند و پيش خود چنين يقين كنند كه اين عينكها به آنها « افكار مترقي و ذوق خاصي» بخشيده است يا كافي است فلان شخص در قلب خود يك ذره حس بشر دوستي و نيكي احساس كند تا كاملا اطمينان حاصل نمايد هيچ كس چنين حسي در قلب خود ندارد و تنها او مشعلدار پيشرفت اجتماعي است يا كافي است شخص ديگري انديشهاي را كه شنيده است يا در كتاب بي سر و تهي خواند است در ذهن فرو كند و چنين بپندارد كه اين فكر تنها به او تعلق دارد و تنها در مغز او پديد آمده است...اما دسته دوم به مراتب بدبخت تر است. يك شخص معمولي هرگاه باهوش و فهميده باشد، اگر هم در برخي از موارد و شايد هم در تمام مدت عمر، خويشتن را واجد يك نوع بلوغ، نبوغ و شايستگي خاص بپندارد؛ با اين همه در قلب وي تخم شك همچنان نسبت به خودش وجود دارد و همين شك سرانجام او را به ياس و نااميدي شديدي مبتلا ميسازد و اگر هم به همان حال خود قناعت ورزد گرفتار عقده حقارتي ميشود كه او را بدتر از حالت نااميدي نابود ميكند."
2. براي بنده به صورت شفاف مشخص نيست كه چه كسي آدم معمولي است. به ياد آن ترانه معروف ميافتم كه « در نهايت همه ما آدمهايي معمولي هستيم»
3. سوژه هنرهاي عامهپسند ايران در طول چند سال اخير، به شدت تحت فضاي عشقهاي سوزناك و خونين پر از كينه و انتقام بوده است. اين سوژه تكراري عموماً از اين قرار بوده است: پسر ساده و خوبي عاشق يك دختر زيبا و فريبكار ميشود. نفوذ اين عشق زندگي پسر را زير و رو ميكند. پس از اين دگرگوني، پسر داستان آرام آرام متوجه دروغها و شايد خيانت دختر داستان ميشود. توصيف بغض و سوز حاصله در اين مرحله و احتمالاً حس انتقام پسر داستان، هسته اصلي پروژه را تشكيل ميدهد. اين داستان ميتواند به هزاران شكل ديگر روايت شود:ممكن است پسر به دختر خيانت كند، ممكن است دختر اشك ريزان طلب بخشش كند ولي پسرك دلشكسته ديگر هيچ وقت او را نبخشد!! و يا ممكن است پسر يا دختر تصميم به خودكشي بگيرند. بيشتر ترانههاي پرطرفدار پاپ ساخته شده داخل ايران، مانند آهنگهاي با اقبال محسن چاووشي، در كل از چنين محتوايي استفاده ميكنند. بررسي دلايل اين قضيه به طور حتم كار بسيار بسيار دشواري است. شايد براي برخي، تجربه عشقي سوزناك و توام با انتقام، تنها رابطه ارضا كننده حتي از نظر جنسي باشد...
4. براي وارد شدن به اين بحث، ابتدا قصد داشتم گوشههايي از داستان « بلوار نيوفسكي» و ماجراي خودكشي آن نقاش جوان و دوستداشتني را بنويسم. ولي ناگهاني به ياد رفيق شاعري افتادم كه 5 سال است ديگر خبري از او ندارم. او به ميهماني چاي و شطرنج بنده و م. راهب ميآمد و هر روز برايمان ماجراي يكي از خودكشيهايش را تعريف ميكرد. به خاطر علاقه به دختري چندين بار خودكشي كرد تا او را بدست آورد. پس از ازدواج چند بار خودكشي كرد چون زندگي نابساماني داشت و بعد از طلاق هم بارها خودكشي كرد چون دلش براي او تنگ شده بود. قطعه زير برگرفته از مجموعه شعر «يك مرد بيستاره آباني» اين شاعر جوان است. انشاالله كه عمرش به جهان باقي است هنوز.
گريههايم را ديگر با هيچ كس قسمت نميكنم
كه خالي دلهاي سفالي كوچك است براي وسعت تنهاييم
چه ميگويي؟ عشق؟
در دروغزاري كه همه از عشق دم ميزنند
برندهترين سرودهاي غمزدهام نثار زندگي كاغذيشان
من فاحشهاي را ديدم كه خودش را فقط به خدا تسليم كرده بود و
همزادش را به آدمي!
در شورهزاري كه همه تخم دروغ ميپاشند و شهوت درو ميكنند
من فاحشهاي را ديدم كه پاكترين احساس را هرشب به بستر ميبرد و
از سياهترين لحظههاي هم آغوشي دست نخورده باز ميآورد!
دم مزن ديگر از عشق كه من زيستن روسپي وار را
هزار مرتبه بر آرامش دروغي تو ترجيح ميدهم
بازگرد...
بازگرد اي غرابت تنهايي
به شهر مرده هوسهايت
تا من، سياهترين مرثيههاي غمزدهام را بدرقه راهت كنم
بازگرد...
تا با بارانيترين گوشهي چشمانم نگاهت كنم!