تبليغاتX
ری را
خانه ای برای زیستن

در واپسين ساعات سال 85 و به مناسبت شادباش نوروز، اين پست را به نامه عاشقانه و بهاري نيما يوشيج اختصاص دادم. اين نامه را نيما در 8 ارديبهشت 1305 خطاب به عاليه (دوست، معشوق و سرانجام همسر خود) نوشته است. ضمن دعوت شما به مطالعه اين نامه زيبا، سال نو را به همه دوستان و دشمنان عزيزم تبريك عرض مي‌كنم.

 عاليه عزيزم!

اغلب، بلكه بالعموم، با زن طوري معامله مي‌كنند كه نمي‌خواهند زنها با آنها آنطور معامله كنند. آنها زن را مثل يك قالي مي‌خرند. آن قالي را با كمال اقتدار و بي‌قيد زير پايشان مي‌اندازند. پايمال مي‌شود و بالاخره بدون تعلق خاطر آن را به ديگران مي‌فروشند! زن هم همين طور!

خلفا زن را مي‌فروخته‌اند. مسلمان‌ها او را در زير حجاب مي‌پوشانند. قسمتي به نحو و نوع ديگر زن را محبوس مي‌سازند. قوانين حاضر براي سركوبي و انقياد او آراء مخصوص ديگر دارد. من نمي‌دانم چرا؟

ولي نمي‌دانم چرا نمي‌توانم قلبم را نگاه بدارم. خدا تمام نعايم زمين را قسمت كرد، به مردم پول خودخواهي و بي‌رحمي را داد، به شاعر قلب را. و به آن قلب، اقتدار مرموزي بخشيد كه در مقابل اقتدار وجاهت زن، مقهور شود...

قدرت انسان، به عكس خيالاتش محدود است.

من هميشه از مقابل گل‌ها مثل نسيم‌هاي مشوش عبور كرده‌ام: قدرت نداشته‌ام آنها را بلرزانم. در دل شب‌ها مثل مهتاب بر آنها تابيده‌ام: نخواسته‌ام وجاهت آسماني آنها پنهان بماند.

كدام‌يك از اين گل‌ها مي‌توانند در دامن خودشان يك پرنده‌ي غريب را پناه بدهند. من آشيانه‌ام را (قلبم را) روي دستش مي‌گذارم!

كي مي‌تواند ابرهاي تيره را بشكافد، ظلمت‌ها را بر طرف كند و ناجورترين قلب‌ها را نجات بدهد؟

عاليه! تو! تو مي‌تواني!

مي‌داني كدام ابرها، كدام ظلمت‌ها؟ ظلمت شبهاي درازي بوده‌اند كه شاعر براي گل موهومي كه هنوز نمي‌شناخت خيال بافي مي‌كرده است. ابرها موانعي بوده‌اند كه مطلوبش را از نظرش دور مي‌كرده‌اند.

آن گل تو بودي. تو هستي. تو خواهي بود.

چقدر محبوبيت و مناعت تو را دوست مي‌دارم. گل محبوب قشنگ من!

اولي كه كاغذي است كه به تو مي‌نويسم. خط مرا پنهان كن با خط خودت بنويس.

 

 

دو نكته به نظر نهفت قابل عرض است: نخست اينكه كمتر دختري مي‌توانست در مقابل قلم نيما پايداري كند. دوم اينكه در عرصه مدرن و شايد متجدد، اولين گام در برقراري ارتباط، اشارتهاي فمينيستي است!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:3  توسط م. نهفت  | 

 

ارفئوس يكي از اسا‌طير يونان است. موسيقيداني بود كه مي‌توانست آواهاي شگفت‌انگيزي خلق كند. ارفئوس با ائوروديكه ازدواج مي‌كند و این شادی، زيباترين نواها را در دل و ذهن او جاري مي‌كند. زيبايي اين آواها آنقدر بود كه شياطين به خالقش حسد مي‌بردند و ائوروديكه را با نيش ماري سمّي مي‌كشند. اين اندوه بزرگ ارفئوس را نااميد نمي‌كند. تصميم مي‌گيرد تا به جهان مردگان رهسپار شود و با ساختن نغمه‌هاي زيبا، ائوروديكه را به زندگي بازگرداند:

 

« تو مرده‌اي. مرده‌اي، محبوب من

و من زنده‌ام

تو هرگز باز نمي‌گردي

 و من مانده‌ام

اگر سروده‌هاي مرا تواني باشد

بي‌درنگ راهي اعماق سياه خواهم شد

قلب پادشاه تاريكي‌ها را بر سر مهر خواهم آورد

تا تو را بازگرداند و تو باز ستارگان را ببيني »

 

ارفئوس نغمه‌هاي زيبايش را ارزاني شياطين مي‌كند و آنها سرانجام متقاعد مي‌شوند كه او را با همسرش به زندگي بازگردانند؛ با يك شرط: ارفئوس هنگام خروج از جهان مردگان نبايد به پشت سر خود نگاه نكند. امّا ارفئوس در آخرين لحظاتي كه در حال خروج از جهان مردگان است ناگهان پشت سرش را نگاه مي‌كند و ائوروديكه ناپديد مي‌شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 21:34  توسط م. نهفت  | 

 

پيرو مبحث قبل، در اين مطلب سرفصل ديگري از «جريان نااميديها» مورد بررسي قرار مي‌گيرد:

سوژه هنرهاي عامه‌پسند ايران در طول چند سال اخير، به شدت تحت فضاي عشقهاي سوزناك و خونين پر از كينه و انتقام بوده است. اين سوژه تكراري عموماً از اين قرار بوده است: پسر ساده و خوبي عاشق يك دختر زيبا و فريبكار مي‌شود. نفوذ اين عشق زندگي پسر را زير و رو مي‌كند. پس از اين دگرگوني، پسر داستان آرام آرام متوجه دروغها و شايد خيانت دختر داستان مي‌شود. توصيف بغض و سوز حاصله در اين مرحله و احتمالاً حس انتقام پسر داستان، هسته‌ اصلي پروژه را تشكيل مي‌دهد. اين داستان مي‌تواند به هزاران شكل ديگر روايت شود:ممكن است پسر به دختر خيانت كند، ممكن است دختر اشك ريزان طلب بخشش كند ولي پسرك دل‌شكسته ديگر هيچ وقت او را نبخشد!! و يا ممكن است پسر يا دختر تصميم به خودكشي بگيرند. بيشتر ترانه‌هاي پرطرفدار پاپ ساخته شده داخل ايران، مانند آهنگهاي با اقبال محسن چاووشي، در كل از چنين محتوايي استفاده مي‌كنند. بررسي دلايل اين قضيه به طور حتم كار بسيار بسيار دشواري است. شايد براي برخي، تجربه عشقي سوزناك و توام با انتقام، تنها رابطه ارضا كننده حتي از نظر جنسي باشد...

 براي وارد شدن به اين بحث، ابتدا قصد داشتم گوشه‌هايي از داستان « بلوار نيوفسكي»  و ماجراي خودكشي آن نقاش جوان و دوست‌داشتني را بنويسم. ولي ناگهاني به ياد  رفيق شاعري افتادم  كه 5 سال است ديگر خبري از او ندارم. او به ميهماني چاي و شطرنج بنده و  م. راهب مي‌آمد و هر روز برايمان ماجراي يكي از خودكشيهايش را تعريف مي‌كرد. به خاطر علاقه به دختري چندين بار خودكشي كرد تا او را بدست آورد. پس از ازدواج چند بار خودكشي كرد چون زندگي نابساماني داشت و بعد از طلاق هم بارها خودكشي كرد چون دلش براي او تنگ شده بود. قطعه زير برگرفته از مجموعه شعر «يك مرد بي‌ستاره  آباني» اين شاعر جوان است. ان‌شاالله كه عمرش به جهان باقي است هنوز.

 

گريه‌هايم را ديگر با هيچ كس قسمت نمي‌كنم

كه خالي دلهاي سفالي كوچك است براي وسعت تنهاييم

چه مي‌گويي؟  عشق؟

در دروغزاري كه همه از عشق دم مي‌زنند

برنده‌ترين سرودهاي غمزده‌ام      نثار زندگي كاغذي‌شان

من فاحشه‌اي را ديدم كه خودش را فقط به خدا تسليم كرده بود و

همزادش را به آدمي!

در شوره‌زاري كه همه تخم دروغ مي‌پاشند و شهوت درو مي‌كنند

من فاحشه‌اي را ديدم كه پاك‌ترين احساس را هرشب به بستر مي‌برد و

از سياه‌ترين لحظه‌هاي هم ‌آغوشي دست نخورده باز مي‌آورد!

دم مزن ديگر از عشق كه من زيستن روسپي وار را

هزار مرتبه بر آرامش دروغي تو ترجيح مي‌دهم

بازگرد...

بازگرد اي غرابت تنهايي

به شهر مرده هوس‌هايت

تا من، سياه‌ترين مرثيه‌هاي غمزده‌ام را بدرقه‌ راهت كنم

بازگرد...

تا با باراني‌ترين گوشه‌ي چشمانم نگاهت كنم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 23:36  توسط م. نهفت  | 

 

 

متن انتخابي زير، از ابتداي دفتر چهارم رمان ابله انتخاب شده است. داستايوفسكي در آخرين بخش رمان خود (دفتر چهارم) به تشريح شخصيتهاي رمان خود مي‌پردازد. او در ابتدا با اشاره به اهميت پردازش نويسنده به اشخاص عادي يا معمولي آنها را به دو دسته كلي تقسيم مي‌كند:  

 

يك دسته اشخاص متوسطي كه داري فكري محدودترند و دسته‌اي ديگر كه ذهني وسيع‌تر دارند. از اين دسته بدون شبهه دسته اول نيكبخت تر است. يك مرد معمولي كه داراي ذهني محدود باشد مي‌تواند به آساني خود را خارق‌العاده و غير معمولي بداند و به همين تصور دلخوش باشد. كافي است دوشيزگان ما موهاي خود را كوتاه كنند و عينك آفتابي به چشم نهند و خود را روشن فكر و مترقي بخوانند و پيش خود چنين يقين كنند كه اين عينك‌ها به آنها « افكار مترقي و ذوق خاصي» بخشيده است يا كافي است فلان شخص در قلب خود يك ذره حس بشر دوستي و نيكي احساس كند تا كاملا اطمينان حاصل نمايد هيچ كس چنين حسي در قلب خود ندارد و تنها او مشعلدار پيشرفت اجتماعي است يا كافي است شخص ديگري انديشه‌اي را كه شنيده است يا در كتاب بي سر و تهي خواند است در ذهن فرو كند و چنين بپندارد كه اين فكر تنها به او تعلق دارد و تنها در مغز او پديد آمده است...

اما دسته دوم به مراتب بدبخت تر است. يك شخص معمولي هرگاه باهوش و فهميده باشد، اگر هم در برخي از موارد و شايد هم در تمام مدت عمر، خويشتن را واجد يك نوع بلوغ، نبوغ و شايستگي خاص بپندارد؛ با اين همه در قلب وي تخم شك همچنان نسبت به خودش وجود دارد و همين شك سرانجام او را به ياس و نااميدي شديدي مبتلا مي‌سازد و اگر هم به همان حال خود قناعت ورزد گرفتار عقده حقارتي مي‌شود كه او را بدتر از حالت نااميدي نابود مي‌كند.

 

با توجه به انبوهي جوانان نااميد و به پوچي رسيده، همان رفقاي آخر خط، سعي خواهد شد، گاهي اوقات به كمك نظرات دوستان صاحب انديشه، اين موضوع از جهات مختلف، و در حد بضاعت ري‌را مورد بررسي قرار گيرد. انتخاب متن فوق گام نخست اين عمل مخاطره آميز است! همينجا لازم به ذكر است كه براي بنده به صورت شفاف مشخص نيست كه چه كسي آدم معمولي است. به ياد آن ترانه معروف مي‌افتم كه « در نهايت همه ما آدمهايي معمولي هستيم»

 اين متن، ترجمه قديمي مشفق همداني است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 13:21  توسط م. نهفت  |