|
خانه ای برای زیستن
|
1.سام عزيزم حتماً به خاطر دارد: يكي از غروبهاي سرد آذرماه چند سال پيش، بهاالدين خرمشاهي را از محل كارش در خيابان فلسطين تا محل سكونتش در سعادت آباد همراهي ميكرديم. بين راه (دقيقاً در تقاطع جلال آل احمد!) بود كه فندك خرمشاهي از كار افتاد و ما به دنبال كبريت براي او ميگشتيم تا بتواند پيپش را از نو راهاندازي كند. آنجا بود كه ايشان طبق روال هميشگياش از يك بهانه كوچك داستان مفصلي را تعريف كرد كه پيرامون " كامران فاني" و نبوغ و تلاشش بود. در پايان داستان، خرمشاهي به اين نتيجه رسيد كه روزي بايد رسالهاي در باب ارتباط نبوغ و استعمال دخانيات بنويسد. نيّت او از اين گفته هر چه بود، ما را بيش از پيش در سيگاري بودنمان غوطهور كرد.
پ.ن.1. سيد جواد طباطبايي در انتقاد از خرمشاهي، به نوعي او را در عالم انديشه اهل تفنن دانستهاست. البته خرمشاهي نيز به نوبه خود عباس كيارستمي را در عالم هنر اهل تفنن ميداند.
پ.ن.2. تا به حال كسي را نديدهام كه به اندازه كامران فاني سيگار بكشد. او آنقدر در اين كار ممارست دارد كه نميتواند خود را پايبند جاسيگاري كند.
2. حتماً نوازنده، نقاش، فيلمساز، نويسنده، فعال سياسي، فيلسوفهاي نام آشنا و شناخته شدهاي در ايران وجود دارند كه سيگاري نباشند. امّا متاسفانه مشاهدات اندك و ناچيز بنده، هيچ نمونهاي از موارد فوق را در بر ندارد كه لااقل سيگاري نباشند. چه بسا كه عمدتاً بيشتر از يك سيگاري ساده هستند. شايد اگر روزي خرمشاهي بخواهد رساله فوق را بنويسد، شواهد و قرائن بسياري خواهد داشت.
3. زماني كه پزشكان متوجه اثرات مضر سيگار شدند، صاحبان كارخانههاي سيگار سازي تلاش بسياري كردند تا خبر ضررهاي سيگار منتشر نشود. حتّي شنيدهام كه در اين بين چند نفر كشته شدند. امّا وقتي كه آگاهي از مضرات سيگار عالمگير شد؛ حجم خريد و فروش سيگار هيچ تغييري نكرد، بلكه روز به روز بيشتر و بيشتر شد. امروزه روي هر پاكت سيگار، در اغلب كشورهاي دنيا جملاتي اينچنيني نوشته شده است: سيگار عامل اصلي سرطان است. سيگار شما را ميكشد. با سيگار جوان ميميريد يا جملاتي مشابه اينها. وقتي كسي پاكت سيگار را باز ميكند، حتماً اين عبارات را ميبيند؛ امّا چرا به آن بي توجه باقي ميماند؟ به اين جملات باور ندارد يا آنكه خطرات سيگار را به جان ميخرد؟
4. ميگويند وقتي به سراغ ديوانگان و زندانيان ميرويد، سيگار را فراموش نكنيد. ديوانگان و زندانيان دو گروهي هستند كه ميشل فوكو در كتابهاي "تاريخ جنون" و " مراقبت، تنبيه، زندان" به خوبي جزئيت آنها را در مقابل كليّت نشان داده است. به حاشيه نروم: آنهايي كه در حاشيه كلّ قرار ميگيرند؛ عموماً سيگاري هستند. اين را لااقل به عنوان يك فرضيه بپذيريد.
5. وقتي جريان اصلي (Main Stream) تو را دعوت به زندگي سالم ميكند، وقتي خانواده، رسانههاي گروهي، معلّْم مدرسه، همسايگان، اقوام و همكاران همه تو را از سيگار كشيدن منع ميكنند؛ سيگار كشيدن خود به مثابه يك امر انتقادي جلوه خواهد كرد. بله! يك امر انتقادي. چرا كه نه؟ وقتي شاشيدن به ديوار بلورين نزاكت، بلند كردن كتاب از كتابخانه دانشگاه، بستن آب به خاليهاي ديگران، قهر كردن با ننه و حتّي سوت زدن در مجراي خصوصيترين جاها و رفتارهاي انسان يك عمل انتقادي به حساب ميآيد؛ سيگار كشيدن حتّي اگر در مستراحهاي عمومي هم صورت بگيرد، كاركرد انتقادي خود را از دست نخواهد داد.
چه حوصلهاي ريرا!
بگو رهايم كنند. بگو راه خانهام را به ياد خواهم آورد.
ميخواهم به جايي دور خيره شوم
ميخواهم يك لحظه به اين لحظه بنديشم
ميخواهم سيگاري بگيرانم

پ.ن.3. با توجه به اينكه محسن عزيزم ( من و ديگري) تقريباً وبلاگ خود را در هفتههاي وقف نهفت كرده است، و اينكه همچنان خود را تنها مخاطب جدي وبلاگ او ميدانم؛ به لحاظ عنوان، ميخواستم اين پست را به ايشان تقديم كنم ولي بنا به دلايلي كه بين (من و او) كاملاً مشهود است و از ديگران محفوظ است؛ از اين خيال درگذشتم. امّا با توجه به ساير مطالبي كه سر باز كردن آنها را ندارم، از محسن عزيزم خواهش ميكنم كه نام وبلاگش را از (من و ديگري) به (من، او و ديگري) تغيير دهد.