تبليغاتX
ری را - در نكوهش سحرخيزي
خانه ای برای زیستن
 

 

  1. در زمانهاي قديم، تاريكي مطلق شب‌ها و ماهيت فعاليتهاي توليدي آن زمان كه به حضور آفتاب نياز داشت دليلي بود براي آنكه انسانها تلاش كنند تا از روشنايي روز حداكثر استفاده را ببرند و به اين ترتيب سحرخيزي به عنوان يكي از فاكتورهاي رفتاري آنها مطرح مي‌شد. امّا در حال حاضر چرا اين همه تعجيل برخاستن و در محل كار حاضر بودن وجود دارد. به نظر مي‌رسد كه صرفه‌جويي در مصرف انرژي و تسهيل برقراري امنيت دو علّت شناخته‌شده اين موضوع باشند. امّا شايد از اين دو مهمتر، نقش پررنگ اسطوره سحر‌خيزي است. چنانكه بزرگترها، كوچكترها را همواره به سحرخيزي نصيحت مي‌كنند و تا ظهر خوابيدن جوانان را نشانه انحراف و تنبلي آنها مي‌دانند. اين طرز فكر نسل به نسل منتقل شده است؛ حتي به نسلي كه با حضور الكتريسيته مي‌تواند از سكوت و آرامش شب تا به صبح لذت ببرد. در اين باره بارها اين جمله تكراري و بي‌محتوا را شنيده‌ايم كه '' سحرخيز باش تا كامروا باشي.''

 

  1. در حكايات آمده است كه ''چون وزيري شاه خود را بيش از اندازه به سحرخيزي توصيه مي‌كرد؛ شاه به منظور تاديب او، عده‌اي سارق را راهي كرد تا راه بر او ببندند و برهنه‌اش كنند. وزير برهنه مورد تمسخر درباريان و شاه قرار گرفت و ايشان از وي پرسيدند كه چرا سحرخيزي تو به جاي كامروايي موجب گرفتاري تو شد؟ وزير پاسخ داد كه سارقان سحرخيزتر بودند و بنابراين كامرواتر گشتند.'' نظام استقرايي موجود در اين حكايت، در نهايت كامروايي را در شب‌زنده‌داري مي‌بيند: اگر هر كسي كه زودتر از ديگران بيدار شده باشد؛ كامرواتر مي‌شود، پس كساني كه اصلاً در شب نمي‌خوابند، خيلي كامروا هستند كه اين مي‌شود ستايش شب‌زنده‌داري. با توجه به حكايت مي‌توان شعار تهي سحرخيز باش تا كامروا باشي را اينگونه نوشت: '' خيلي سحرخيز باش تا دزد خيلي خوبي باشي.''

 

  1. مشكل بي‌خوابي ناشي از استرس، تا حدود زيادي خود معلول الزام به سحرخيزي است. اضطرابي كه شخص براي زود بيدار شدن در صبح فردا دارد، بيش از هر چيز ديگر مانع از خوابيدن آرام او در شب است. در اينجا لازم به ذكر است كه رفتار سحرخيزانه با رفتار شب‌زنده‌دارانه به طور قطع در تضاد است. سحرخيز كسي است كه شب‌ها زود مي‌خوابد و صبحها سرحال از خواب برمي‌خيزد. امّا شب‌زنده‌دار در ساعات شبانگاهي خوش است و نشاط صبحگاهي برايش اهميت چنداني ندارد.

 

  1. راهب جانم! آن زمانهاي نه چندان دور كه خراب و خمار مجبور به سحرخيزي بوديم؛ مي‌ديدم كه چه سخت تن به تلخي آفتاب سحرگاهي مي‌دهي. با تو باز مي‌گويم كه برخي روزها كه به اجبار صبح زود از خواب بيدار مي‌شوم؛ خود را زير وزنه سنگيني احساس مي‌كنم كه درد بر زانوانم مي‌آرد. وزنه‌اي به سنگيني بدهكاريها و خواسته‌هاي ناتمامم. روشن كردن تلويزيون و ديدن دلقكهايي كه نرمش صبحگاهي مي‌دهند، آن يكي كه هر روز صبح به مردم كپسول اميد تزريق مي‌كند، لقمه‌هايي كه به زور فرو مي‌رود؛ همه و همه بازتوليدكننده صحنه‌هاي آمايش اسبهاي مسابقه است، آنچنان كه به يورتمه مي‌برندشان و به آنها غذاهاي اجباري مي‌دهند تا آماده دويدن شوند. يا مثل برده‌هاي جنگجويي كه در فيلمها ديده‌ايم، آنجا كه از زنجير رهاشان كنند و به آنها قوت دهند تا به جنگ يك برده زنجيري ديگر رود؛ همه و همه براي آنست كه آنكه آنجايش از همه كلفت‌تر است آن انگشتش را به سمت پايين گيرد و ديگران هياهوي شادي كنند: يعني كه ما كلّي خوشبختيم...  

 

                  تقديم به خوابگرد عزيز؛ كه خود گواهي بر اين ادّعاست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 9:25  توسط م. نهفت  |