تبليغاتX
ری را - درباره وجدان
خانه ای برای زیستن

 

۱. در فيلم Match Point ساخته وودي آلن، يك تنيس‌باز تقريباً حرفه‌اي كه از زندگي ورزشي و شركت در مسابقات مختلف خسته شده است، به لندن مي‌آيد و در آنجا مربي تنيس مي‌شود. يكي از شاگردان او پسر يك لرد انگليسي است. در اين بين او با خانواده لرد آشنا مي‌شود و رابطه نزديكي با دختر اين خانواده پيدا مي‌كند. او در نهايت با دختر لرد ازدواج مي‌كند و در پي آن به يك مدير ثروتمند تبديل مي‌شود. امّا تمام مسئله اينجاست كه تنيس‌باز جوان داستان، به نامزد پيشين پسر لرد علاقه‌مند مي‌شود و با وي رابطه‌اي عاشقانه پيدا مي‌كند. در نتيجه اين رابطه نامشروع، معشوقه او آبستن مي‌شود. قهرمان داستان كه موقعيت خود را در خطر مي‌بيند، معشوقه خود را به قتل مي‌رساند. در نقشه‌اي كه براي كشتن معشوقه حامله مي‌كشد، مجبور به قتل زن پير سرايدار نيز مي‌شود. پليس به تنيس‌باز سابق و مدير ثروتمند جديد مظنون مي‌شود امّا به دلايل جالبي كه حاكي از شانس قهرمان داستان است، وي تبرئه مي‌شود. روح معشوقه و روح پيرزن سرايدار نزد تنيس‌باز جوان مي‌آيند و او را خطاب قرار مي‌دهند. او با صراحت پاسخ هر دو را مي‌دهد و با علاج عذاب وجدان خود به زندگي شيريني كه با دختر لرد در پيش دارد به پيش مي‌رود.

۲. در فيلم بيگانگان در قطار ساخته آلفرد هيچكاك، يك تنيس‌باز تقريباً حرفه‌اي كه چندان تمايلي به تداوم زندگي ورزشي ندارد و بيشتر مايل به ورود در سياست است با دختر يك سناتور امريكايي آشنا مي‌شود و قصد دارد تا با او ازدواج كند. امّا در اين راه ابتدا مجبور است تا از معشوقه و همسر پيشين خود طلاق بگيرد. امّا معشوقه سابق حاضر به اين كار نيست و تلاشهاي تنيس‌باز براي راضي كردن او بي‌نتيجه مي‌ماند. تنيس‌باز در اين رابطه با دختر سناتور صحبت مي‌كند و مي‌گويد كه " دلش مي‌خواست تا با دستهايش معشوقه پيشين را خفه كند." امّا ماجرا از اينجا آغاز مي‌شود كه تنيس‌باز در قطار با مردي غريبه آشنا مي‌شود. مرد غريبه پيشنهاد مي‌كند كه به عنوان شخصي ناشناس به معشوقه پيشين او نزديك شود و او را به قتل برساند و در ازاي آن، تنيس باز نيز ناپدري اين مرد غريبه را بكشد. هرچند قهرمان داستان اين شرط را نمي‌پذيرد ولي مرد غريبه، معشوقه سابق تنيس‌باز را با دستهايش خفه مي‌كند. پليس به تنيس‌باز مظنون مي‌شود ولي در نهايت خود مرد غريبه به عنوان قاتل به دام مي‌افتد. و تنيس‌باز به زندگي شيريني كه با دختر سناتور در پيش دارد به پيش مي‌رود.

 

۳. در رمان جنايت و مكافات، اثر داستايوفسكي، همانطور كه همه شما بهتر از نگارنده مي‌دانيد؛ مرد جواني، زن هرزه و رباخواري را مي‌كشد. پليس به او مظنون مي‌شود امّا نمي‌تواند جرم را ثابت كند. جوان بيچاره عذاب وجدان را تاب نمي‌آورد و به جنايت اعتراف مي‌كند. او دوره مكافات را به سيبري مي‌رود در حالي كه مي‌توانست زندگي شيريني را در پيش بگيرد.

 

 ۴. در عبور از اين سه گفتار به نظر مي‌رسد، نوعي تغيير و تحول در موضوعيت وجدان پديدار شده‌است. در دوره قديم، عذاب وجدان مرد جواني را به اعتراف و مكافات مي‌كشاند. در دوره بعد، مرد جوان با شستن دستها (به تعبير هيچكاكي) از عذاب وجدان در امان مي‌ماند. در دوره جديد، به صورت كلّي موضوعيت عذاب وجدان در مقابل اهداف مرد جوان از معنا تهي مي‌شود.

 

 ۵. شايد اين تغيير در زندگي همه ما به نوعي ملموس باشد. در گذار آينده شايد به وجدان اهميت كمتري مي‌دهيم. شايد اساساً تعريف وجدان متفاوت مي‌شود. به همين ترتيب، مردم روستاها و رفتارهاي سنتي‌شان بسيار ملاحظه‌كارانه است در حالي كه مردم شهرهاي بزرگ فرصت ملاحظه كاري ندارند. جوانان قديمي  در رابطه‌هاي عاطفي‌شان بسيار ملاحظه‌كار بودند. امّا نوجوانان تازه به بلوغ رسيده امروز در اين زمينه‌ها واهمه كمتري دارند و به همين شكل كم‌ملاحظه‌ترند ...

 

 ۶. اين جمله معروف داستايوفسكي كه " اگر خدا نباشد همه چيز مجاز است." به نظر نگارنده زاويه‌ مهمي از  روح دنياي مدرن را بازگو مي‌كند. در روند دنياي جديد، تعداد مجازها بيشتر مي‌شود؛ پس خدا كمتر مي‌شود.

 

 ۷. فاكنر در خشم و هياهو، از زبان آن كسي كه در پايان داستان، آشفتگي‌هاي قهرمان داستان را به سخره مي‌گيرد؛ مي‌نويسد: "خوشحالم كه از آن جور وجدانهايي ندارم كه دائم مثل توله سگ مريض مراقب آن باشم."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:5  توسط م. نهفت  |